.

هوا سر شده

احساسم سردتر

همین روز‌هاست که از تو بپرسم

چمدانت کجاست ؟

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


.

دستم را بگیر

پیش از آنکه در اشک‌هایم غرق شوم

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


.

فراموش کرده بودم

اینجا اتاقی دارم

برای خودم

برای من

حتی بیشتر از من

در و دیوار این اتاق گوششان را برای همیشه به من داده‌اند.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


.

من دلم گریه می‌خواد

من دلم جیغ می‌خواد

کمی سقوط

کمی مرگ

کمی بی‌حسی

کمی بی‌وزنی

کمی خواب همیشگی

کمی آلزایمر

که یادم بره تو دیگه نیستی

منم دلم می‌خواد که نباشم

که هردومون نباشیم

 

 

 



  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


.

پدر

امروز

این من هستم که باید خودم را زنده‌به‌گور کنم

تا کسی به گناه نیفتد

و دیگر پیامبری نمی‌‌آید که نجاتم دهد

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


.

تنهایی!

شاید کشنده‌تر از مرگ باشد

که از دست آن

به آغوش گرگ گرسنه پناه می‌برم

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


.

گفتم که در یخچال یک تکه پنیر ، چند سوسیس و یک بسته نان دارم

گفتم سیگارم را با هم می‌کشیم

گفتم می‌خواهم شبم را با تو صبح کنم

اما

تو شام‌ات را با آن زن مو بلُند در رستوران فرانسوی خوردی

و شب‌ات را در طبقه بیست و یکم صبح کردی

من

در تاریکی غرق شدم

و چشمم به سقف خیره ماند.

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


.

دلم می‌خواست یک شب زمستونی بود و من چهار ساله بودم

دلم می‌خواست تب داشتم و چشمام از تب می‌سوخت

دلم می‌خواست با چشم نیمه باز مادر رو بالای سرم می دیدم که پارچه خیس روی پیشونیم می‌ذاره

دلم میخواست تو خواب و بیداری غرق توهم می‌شدم

میدیدم که سقف اتاق از همیشه دورتره

و آدم ها از همیشه بزرگترن

صدای پدر رو می‌شنیدم که از سر کار برگشه

از مادر حالم رو می‌پرسه

که وقتی منو میبوسه از سرمای صورتش مورمورم بشه

دلم می‌خواست از تکون خوردن پتو بلرزم

و وقتی آب پرتقال می‌خورم ته گلوم بسوزه و درد بگیره

دلم می‌خواست فکر فردایی نبود

زندگی می‌شد همین لحظه

اوج احساس چهار سالگی

که پشت پدر و مادر قایم می‌شدم

و زیر پتوی پدر گم می‌شدم

دلم می‌خواست زمان جلو نمی‌رفت

اما

پنجاه و نه

پنجاه و هشت

پنجاه و هفت

پنجاه و شش

پنجاه و پنج

پنجاه و چهار

پنجاه و سه

پنجاه و دو

پنجاه و یک

پنجاه

چهل و نه

چهل و هشت

چهل و هفت

چهل و شش

چهل و پنج

چهل و چهار

چهل و سه

چهل و دو

چهل و یک

چهل

سی و نه

سی و هشت

سی و هفت

سی و شش

سی و پنج

سی و چهار

سی و سه

سی و دو

سی و یک

سی

بیست و نه

بیست و هشت

بیست و هفت

بیست و شش

بیست و پنج

بیست و چهار

بیست و سه

بیست و دو

بیست و یک

بیست

نوزده

هجده

هفده

شونزده

پونزده

چهارده

سیزده

دوازده

یازده

ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

یک

اما به همین سادگی باز هم یک دقیقه بزرگتر شدم

 

چه خوب بود اگر همیشه چهار ساله می‌موندم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


.

روزهاست که در این حجم آجری دفن شده‌ام

آسمانی نمی‌بینم

بوق ماشینی نمی‌شنوم

شفق و فلق دستی به درودیوار اینجا نمی‌کشند

نسیمی موهایم را تکان نمی‌دهد

فقط

گاه گاه مردی که از حوالی خیالم می‌گذرد

می‌گوید

عجب بارانیست

و یادم می‌آورد که همچنان زنده‌ام

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


 

این روز‌ها

تو بهتر از همیشه نیستی

هیچ‌چیز بهتر از همیشه نیست

جز من

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


.

زمستان نگاهت بهاری ندارد

من در کنار تو یخ زده‌ام

نمی‌پوسم

زندگی هم نمی‌کنم

زمان می‌گذرد

و هنوز در کنارت مانده‌ام

بی‌صدا‌تر از همیشه

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


.

انگیزه‌ها در من مرده‌اند

رویا‌ها در من مرده‌اند

شادی هم در من مرده است

تنم قبرستانی شده که از دور به باغ سرسبزی می‌ماند

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :


.

 

 امروز بنای خیال من فرو ریخت

و من

تنهای تنها زیر آوار جان دادم.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


در جواب یک دوست

من

درد میخ‌هایی که بر تنم می‌کوبی را تحمل می‌کنم

آنقدر که خسته شوی

بنشینی

سرت را به من تکیه دهی

آنوقت

بی آنکه بفهمی

در آغوش من به خواب می‌روی

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


.

آن روز‌ها

کودکی بیش نبودم

که آرزو می‌کردم خطایم را فراموش کنی

امروز

آن گلدان شکسته را فراموش کردی

اسمم را فراموش کردی

حتی چهره‌ام را فراموش کردی

با من حرف بزن

پشت دیوار اشکم پنهان نشو

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


.

یک روز جوانی پیش چشمانمان در خون خود غرق شد و جان داد

یک روز قاتلی پیش چشمانمان به دار آویخته شد ، آن هم جان داد

گناه ما چه بود؟

که هم دیدیم و هم شنیدیم

در روز‌هایی که فروختن گل‌های قرمز ممنوع می‌شود.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


.

وقتی که خوابی

بوسیدنت را دوست دارم

و کنارت ماندن و نگاه کردنت را

آرام آرام نفس کشیدنت را

از پشت چشم‌های بسته خواب دیدنت را

ای کاش تا ابد بخوابی عشق من

وقتی که خوابی

شکنجه‌ام نمی‌کنی

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


.

کاش حلزون بودم

که پناهگاهی به اندازه‌ی تنهایی‌ام داشته باشم.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


بازی اعداد

چه حس خوبی

انگار که خالی از فکر باشم

انگار که خالی از گذر زمان باشم

انگار که خالی از زندگی باشم

و در اوج

وقتی که آخرین عدد هم در جای خود قرار گرفت

همه چیز پیش چشمانم فرو ریخت

و یادم افتاد که پر از زندگی‌ام

پر از گذر زمان

پر از فکر

پر از همه‌چیز

شاید

باید آن را باور کرد

همانطور که من از پایان یک اوج زندگی گرفتم

.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


.

وقتی که با تو حرف می زنم فقط به تو فکر می‌کنم

و وقتی هم که با تو حرف نمی زنم

وقتی که از سرما می‌لرزم در خودم فرو می‌روم

و وقتی هم که نمی‌لرزم

وقتی که سیگارم را روشن می‌کنم انگیزه ای ندارم

و وقتی هم که روشنش نمی‌کنم

وقتی که به فکر فرو می‌روم گیج می‌شوم

و وقتی هم که هیچ فکری نمی‌کنم

وقتی که زندگی می‌کنم از هیچ‌چیز نمی‌ترسم

و وقتی هم که

اما نه

من از مردن می‌ترسم

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


دوست گربه ماهی تو

اگه می‌شد ته یه برکه زندگی کنم

البته تو قالب به گربه ماهی و

تو یه چارچوب از پوست با سبیل

و یه بعد از ظهر

تو می‌اومدی و وقتی ماه روی خونه‌ی تاریک من

می‌درخشید

لبه‌ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی: "چقدر این‌جا کنار این برکه زیباست، ای کاش یکی این‌جا بود که منو دوس داشت."

که من بهت بگم: " من دوستت دارم و می‌خوام دوست گربه‌ماهی تو باشم، می‌خوام اون فکرای کشنده‌ی تنهایی رو از مغزت پاک کنم."

و بعد یه‌هو تو احساس آرامش کنی و

از خودت بپرسی: " نمی‌دونم تو این برکه هیچ گربه‌ماهی هست ؟

به نظر جای خوبی برای زندگی اونا می‌آد."

 

"ریچارد براتیگان"

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


.

شاید بهتر باشد که با زندگی کمی مهربانتر باشم

شاید بهتر باشد

که با نگاه‌های زنانه و لبخندهای معصومانه  آغوشم را برایش باز کنم

تا دست های کوچکم را به گلویش برسانم.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


.

شب هایی که تو نیستی

اگر باران هم نمی بارید

اگر سرما هم تنم را بی حس نکرده بود

.

.

.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


فرشته نجات

وقتی به صورت زن چاقی که کنارش خوابیده بود نگاه می کرد تنگی نفسش شدیدتر می شد. درونش زن زیبایی رو می دید که فریاد میزد "منو نجات بدین". اینطوری احساس خفگی می کرد. باید کاری می کرد. بالش رو روی صورتش گذاشت و آروم فشار داد. زن دست و پا می زد. دست و پا زدنش از خوشحالی بود اما بعد از چند لحظه آروم گرفت. آرامش و شادی رو توی چشمای خیره و نیمه بازش دید و از این بابت خوشحال بود. خودش رو انداخت روی مبل کنار تخت, نفس عمیقی کشید و سیگارشو روشن کرد. حالا از نگاه کردن به اون لذت می برد. وقتی به کسی کمک می کرد می تونست احساس کنه که واقعاً وجود داره و حس معنی دار بودن رو تجربه کنه. چندین بار نزدیک بود بخاطر همین کار ها تو دردسر بیفته, برای همین همیشه با آرامش و خونسردی از پیش نگاه مردم فرار می کرد و زیاد خودش رو به کسی نشون نمی داد. پیکر زن رو به سختی بلند کرد و کشون کشون از پله ها پایین برد و اونو توی صندوق عقب ماشین گذاشت. سوار ماشین شد و ماشین رو روشن کرد و به طرف رودخونه حاشیه  شهر رفت. زن رو از بالای پل توی رودخونه انداخت و بعد از اینکه لباساشو مرتب کرد یه سیگار روشن کرد و گذاشت گوشه ی لبش. هوا خنک و دلچسب بود و کم کم بارون می گرفت. از همون نزدیکی صدای جیغ یه زن رو شنید. کمی به اطراف نگاه کرد و سعی کرد جهت صدا رو پیدا کنه و بالاخره مردی رو دید که پایین پل کنار رودخونه روی زنی افتاده. زن مرتب جیغ می کشید و بریده بریده چیزایی می گفت که که خیلی واضح شنیده نمی شد. کمی صبر کرد تا سیگار دومش هم تموم شه. زن رو دید که به طرف پل می دوید. ظاهرا چراغای ماشین رو دیده بود. وقتی به اون رسید خودشو انداخت تو بغل اون و کمک خواست. کمی به صورت پر از اشک زن نگاه کرد. واقعا زیبا بود اما اون نمی تونست هیچ کمکی بهش بکنه. برای همین اونو از خودش جدا کرد و به عقب هل داد. زن چند ثانیه با چشم های وحشت زده و پر از سوال به اون نگاه کرد و پا به فرار گذاشت. وقتی سیگارش تموم شد از کنار پل پایین رفت و مرد رو دید که روی زمین طاق باز دراز کشیده بود. توی صورت زخمی و کثیفش شادی رو می دید. اما این شادی نمی تونست همیشگی باشه چون اون فقط یه ولگرده و از فردا میره که باز هم به زندگی سگی خودش تو خیابونای  شهر ادامه بده. توی همین فکر بود که صدای فریاد ضعیفی رو شنید. صدای غمگینی بود که توی گوشش می خوند " اون دیگه هرگز نمی تونه چنین زنی رو حتی برای یک لحظه لمس کنه". باید یه کاری می کرد . از کنار رودخونه سنگ خوش دستی رو پیدا کرد و به طرف مرد رفت. مرد چشماشو بسته بود و آروم نفس می کشید. بارون تمام تنش رو خیس کرده بود.  صدای پایی رو شنید که توی گل فرو می رفت. چشماشو باز کرد و فقط برای یک لحظه صورت فرشته نجات رو دید و با حس یک درد شیرین برای همیشه به خواب رفت. لبخند رضایت روی پیشونی له شدش حک شده بود. از دیدنش احساس خوبی داشت. سنگ رو توی آب پرت کرد و از کنار پل بالا رفت. قطره های بارون توی نور چراغ های ماشین می دویدن و صدای غرش رودخونه آرامش خاصی به اونجا می داد. توی ماشین گرم نشست, یه سیگار روشن کرد و دستش رو از پنجره بیرون برد. نور ماشین روی جاده خیس سر خورد و از اونجا دور شد. رودخونه در آرامش شب همچنان غلت می زد.                  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


گوش کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :