آینده!

آینده یعنی

یعنی همون روز هایی که از امروز به مرگ نزدیکترن

دیروز یعنی

هر آدم عاقلی الان اینو دیگه می فهمه

که یعنی همون روزی که از امروز , از مرگ دور تره

حالا یه نتیجه منطقی

امید به آینده یعنی چی ؟؟؟

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


 

همه آدما

 دروغ شنیدن رو دوست ندارن

اما

 با دروغ گفتن هیچ مشکلی ندارن

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


 

دلم میخواد همش تو چشمات نگاه کنم

یه جوری که انگار خیلی دوست دارم

یه جوری که انگار هیچوقت نمیخوام فراموشت کنم

یه جوری که انگار میخوام تا آخر عمرت کنارت بمونم

دلم میخواد از نگاهم بفهمی

اگر نفهمیدی

 بهت میگم

میگم که دوست دارم

میگم که نمیخوام هیچوقت فراموشت کنم

میگم که میخوام تا آخر عمرت کنارت بمونم

اگر نفهمیدی

نوازشت می کنم

یه جوری که انگار دوست دارم

یه جوری که انگار هیچوقت نمیخوام فراموشت کنم

یه جوری که انگار میخوام تا آخر عمرت کنارت بمونم

اگر نفهمیدی

تو بغلم می گیرمت

یه جوری تو بغلم میگیرمت که انگار دوست دارم

یه جوری که انگار هیچوقت نمیخوام فراموشت کنم

یه جوری که انگار میخوام تا آخر عمرت کنارت بمونم

اگر نفهمیدی

ناخونامو تو تنت فشار میدم

دندونامم روی تنت فشار میدم

اونقدر که جاش سیاه بشه

همرنگ چشمام

یه جوری که انگار دوست دارم

یه جوری که انگار هیچوقت نمیخوام فراموشت کنم

یه جوری که انگار میخوام تا آخر عمرت کنارت بمونم

اگر نفهمیدی

تو بغلم فشارت میدم

اونقدر که نتونی نفس بکشی

اونقدر که لبات سیاه بشه

همرنگ چشمام

اونقدر که دیگه هیچ حرکتی نکنی

اونقدر که چشمات خیره بمونه

یه جوری که انگار دوستم داری

یه جوری که انگار هیچوقت نمیخوای فراموشم کنی

یه جوری که انگار میخوای تا آخر عمرت کنارم بمونی

تا آخر عمرت

حالا باور می کنم که دوستم داری

حالا باور می کنم که هیچوقت فراموشم نمی کنی.

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


سسسس!

اه لعنتی. چقدر خسته شدم. خیلی وقته که دارم بی وقفه نفس می کشم. قلبم سالهاست که بی وقفه داره میزنه و حتی یک دقیقه هم استراحت نکرده. از یک سالگیم یا یکمی بیشتر چقدر راه رفتم , چقدر حرف زدم , چقدر فکر کردم. چقدر فکرام هر روز بزرگ تر و بزرگ تر میشن! یه زمانی بزرگ ترین فکرم این بود که دو به اضافه نه چند میشه , الان نمی دونم بزرگترین فکرم چیه! شاید لازمه که استراحت کنم.
همین الان.
اینجا. 
جای خوبیه.
جون میده برای استراحت.
جون میده برای فکر نکردن.
کسی نیست که حرف بزنه.
تاریکه. 
شبا رو دوست دارم, فقط چون تاریکن. 
(صدای جیرجیرک)
(صدای رعد و برق)
(صدای موج دریا )
یه لیوان چای داغ.
هوای سرد.
سرما رو دوست دارم, فقط چون گرمم نمیشه. 
صدای نفسم رو کمتر میشنوم.
کمتر.
کمتر.
به چیزی فکر نمی کنم.
منتظر کسی نیستم.
کاری ندارم.
حالم خوبه.
خوبه.
خیلی خوبه...
(صدای باد )
(صدای باد )
صدای باد؟
نه این صدای باد نیست! انگار صدای نفس کشیدنه! انگار یه نفر اینجاس! کی اینجاس؟ لعنتی جواب بده. چقدر اینجا تاریکه! موج های دریا منو می ترسونن. انگار میخوان به من حمله کنن. دوباره اون صدا رو شنیدم. داره به من نزدیک میشه. کسی نیست. چیزی نیست. فقط می تونم جیغ بکشم. از ته دل. جیغ بنفش...  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

تازه فهمیدم

 که

خدا چقدر بین آدما تبعیض قائل شده !

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


 

همه ی عمر فکر نکردیم و فقط حرف زدیم

حالا چه اشکالی داره که چند وقت حرف نزنیم و فقط فکر کنیم !

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


دو بسته شمع

همیشه آرزوهام رو به شعله ی شمع فوت کردم

به نتیجه نرسیدم

امشب با شبای دیگه چه فرقی داره ؟! 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

من حرف ندارم

نه اینکه من حرف ندارم

منظورم اینه که من حرف ندارم

البته اینو همه میدونن که من حرف ندارم

اما اینو نمیدونن که من حرف ندارم

گفتم که همه بدونین

من حرف ندارم.

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

بعد از شنیدن سکوت

یاد صدایی افتادم که می گفت

"این قفس چون دلم تنگ و تار است"

و

دوباره

جاذبه قدرتش را به رخ قطره های غم کشید.

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


آقایون خانوما بنده درس دارم ...

آخه بابامجان من به کی بگم دردمو ؟؟؟ خانوم عزیز بی زحمت در حال کتک خوردن آروم جیغ بنفش بکش چون بنده درس دارم . آقای محترم که داری بانک رو منفجر می کنی بی زحمت رو شیشه های بانک چسب بزن و با عایق صوتی هم بپوشونش که صداش نیاد چون بنده درس دارم . میبخشیدا برادر بی زحمت سر لوله ی تفنگت صدا خفه کن ببند که وقتی تیر هوایی شلیک می کنی صداش نیاد من حواسم پرت بشه آخه بنده درس دارم . آقا شما ... نه شما نه , اون یکی... بله شما ... من از شما خیلی ممنونم که با باطوم میزنی که صدا نداره ... شما به پیشرفت بنده در کسب علم و دانش خیلی کمک می کنی . دوستان عزیز بی زحمت به جای بوق چراغ بزنین چون بنده درس دارم.  آقایون ارازل در مورد آتیش زدن و یکی کردن خ...م... شهر عزیزمون بنده غلط بکنم نظر بدم. شما راحت باشین اگه من خبر مرگم درس خون باشم همین جوری هم میتونم درس بخونم و اصلاَ به من چه! من سطل آشغال می خوام واسه کجام ؟ البته من بخاطر خودتون میگما ! چون بنده به عنوان یک نابغه ی ایرانی و یک مغز متفکر که قراره آینده مملکت رو بسازم اگر این ترم هم دوباره مشروط بشم از دانشگاه با چک و لگد پرتم می کنن بیرون و اونوقت مملکت بی نابغه می مونه و نابود میشه. بنده خیلی تلاش کردم که تو اخبار صدا و سیما اعلام کنن همه ساکت بشن چون بنده درس دارم اما صدا و سیمای منگل ما فقط تو اخبار هر روزش این خبر تکراری رو اعلام می کنه که امروز چهار میلیون ارازل ریختند در خیابان ها و شهر رو به آتش کشیدند سپس کتک خورده و شلو پل به خانه هایشان برگشتند ! انگار تو این مملکت جایی برای آدمایی که علاقه ای به سیاست و درگیری ندارن وجود نداره . بنده نه سطل آشغال می خوام نه آرامش میخوام نه خواب راحت نه هوای سالم نه هیچ چیز دیگه ! شهر ما تا چند وقت پیشا فقط هوای سالم و نظم نداشت . دو هفته قبل از بیست و دوم هوای سالم و نظم و آرامش نداشت . یک روز بعدش هوای سالم و نظم و آرامش و سطل آشغال و اتوبوس نداشت . امروز هم لیست زیر در شهر ما موجود نیست:
هوای پاک
آرامش
نظم
سطل آشغال به میزان لازم
اتوبوس هشت عدد
تابلو های راهنمایی و رانندگی تا دلت بخواد
عابر بانک سالم که از اول هم نداشت!
پنجره با شیشه ی سالم مقداری
آدمای کتک نخورده و آدمای کتک نزن
و از همه مهمتر
                      دل خوش !

پایان

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

بی زحمت اگر لطف می کنید و کامنت میذارین سیاسی میاسی ننویسین چون بنده علاقه ای به سیاست اونم تو مملکت در پیت خودمون ندارم .
  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


این یکی مخاطب نداره !

خدا این پاک کن رو از ما نگیره !

وقتی با یک غلط کردم مشکل حل نشه

باید از پاک کن استفاده کرد !

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


:-؟؟

  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :


ده فرمان.مهسا

ده فرمان قانون زندگی منه که به دعوت یکی از دوستان وبلاگ نویس نوشتم

---------------------------------------------------------------------------------------------

١.هیچ کس و هیچ چیز مهمتر از خانواده (پدر مادر برادر) تو دنیا وجود نداره .

٢.کمک کردن به ضعیف تر ها : اگر همه ی دنیا رو داری نصفش رو به ندار ها بده , اگر فقط هزار تومن داری نصفش رو به اونی بده که نداره و اگر هیچی نداری با حرفات یا رفتارت کسی رو خوشحال کن . مهم نیست کی هستی و چی داری مهم اینه که تو دنیای گند ما از هر بدبختی بدبخت تر و از هر ضعیفی ضعیف تر هم وجود داره پس باید
رئیس به مرئوس
فیل به مورچه
پولدار به بی پول
قوی به ضعیف 
خر به کرٌه خر
توانا به نا توان
کمک کنه !

٣. دروغ گفتن کار بدیه اما اگر دلت خواست می تونی دروغ بگی .فارسی زبان ها بزرگ ترین دروغ گو های دنیا هستن چون میگن الهی قربونت بشم اما قربانی هم نمی شن ! میگن بمیرم برات اما نمی میرن براش ! تعارف کردن هم یکی از دروغ های بزرگ دنیاست پس وقتی یه نفر بهت میگه تو چقدر خوشکلی مثل آدمای احمق شرمنده نشو و تعارف نکن و راستش رو بگو( بگو خودم می دونم) . مهم نیست که طرف مقابلت چه فکری میکنه.

۴. رژیم گرفتن کار خیلی خوبیه اما هنگام مواجه شدن با لازانیا گور بابای رژیم .

۵. مرد ستیزی :  مرد ها دو دسته هستن : مردهای بد و مرد های بدتر , مردهای خوب هم همون مرد های بدی هستن که هنوز بد بودنشون رو نتونستن ثابت کنن . از اونجایی که هر دیکتاتور بزرگی یه روز یه کوچولوی ناتوان بوده پس علی الحساب هر پسر بچه ای رو که دیدی یه دونه پس گردنش بزن چون شاید وقتی بزرگ شد زورت بهش نرسید !

۶. بهترین راه برای اینکه حرص یه آدم عصبانی و بی ادب رو در بیاری اینه که سکوت کنی و تو چشماش زل بزنی ( گه گاه یه لبخند کمرنگ بسیار کمک کننده هست ) , اگر این راه جواب نداد می تونی بزنی تو گوشش اگر بازم مشکل حل نشد با بیل حتماً مشکلت حل میشه !

٧. هیچ وقت نمی تونی همه ی آدما رو از خودت راضی نگه داری. یا باید خودت رو نابود کنی و دیگران رو از خودت راضی نگه داری یا باید دیگران رو نابود کنی و خودت رو راضی نگه داری ,,, من دومی رو ترجیح میدم .

٨. لذت بردن یکی از دلایل زنده بودنه پس زنده ای که خوش بگذرونی , درس می خونی که لذت ببری و کار می کنی که آسایش داشته باشی و نه برعکس . هر چیزی رو تا جایی می تونی ادامه بدی که لذت بخش باشه .( نکته مهم : خوابیدن زمان مشخصی نداره هروقت چشمات دوست داشتن باز بشن زمان خواب تموم شده و زنگ ساعت , صدای موبایل یا هر چیز دیگه ای تعیین کننده نیستن )

٩.روز هایی که دوست داری آدم تلخی باشی و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو نداری می تونی از همه متنفر باشی حتی از لازانیا و توت فرنگی , می تونی جواب موبایلت رو ندی , درس نخونی و سر آدمای مزاحم هم داد بزنی . اگر کسی هست که معنی بی حوصلگی رو نمی فهمه پس ناراحت شدنش هم اهمیتی نداره .

١٠.قانون آخر و مهم تر از همه اینکه هیچ اجباری تو زندگی وجود نداره و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه تو رو مجبور به کاری کنه مگر اینکه خودت دوست داشته باشی اون کارو انجام بدی .

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارم رو چجوری نگه دارم !

وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود , اما یه روز از دستم افتاد و شکست .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید همش تو دستم بگیرم چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه !
یکم بعد از اون , توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم , برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن , اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه !
چند وقت بعدش یادمه ماهی هفت سینمون رو خیلی دوست داشتم و می خواستم فقط مال خودم باشه , برای همین از تو تنگ آب درش آوردم و تو کمدم قایمش کردم , اما فرداش که رفتم سراغش دیدم دیگه تکون نمی خوره ! اون مرده بود .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید تو کمدم قایمش کنم چون می میره !
مدت ها بعد یه بار داییم یه شیرینی عروسکی برام خرید و من خیلی دوسش داشتم برای همین بغلش کردم و فشارش دادم اما سرش کنده شد .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید بغلش کنم فشارش بدم چون سرش کنده میشه !
بعد از اون یادمه یه عروسک داشتم که خیلی دوسش داشتم و همه جا با خودم می بردمش اما یه بار نمی دونم کجا و چه جوری اونو جا گذاشتم .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید همه جا ببرم چون ممکنه اونو جا بذارم یا گمش کنم !
وقتی مدرسه می رفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم و به همه ی هم کلاسیام نشونش می دادم اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست و هیچوقت معلوم نشد که کی اونو برداشته .
اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به هیچ کس نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش !
وقتی بزرگتر شدم یه پسر همسایه داشتیم که من خیلی دوسش داشتم اما همیشه ازش خجالت می کشیدم و هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم , یه روز از خواهرش شنیدم که با یه دختری دوست شده .
اونوقت فهمیدم به اونی که دوسش دارم باید ابراز علاقه کنم وگرنه از دستم می ره !
همیشه یه خانواده ای داشتم که خیلی دوسشون داشتم و هر وقت بهشون فکر می کردم می ترسیدم که نکنه یه روزی ازم دور بشن. . . . . . . . . . . . . . . .     . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن اونی که دوسش دارم باشم وگرنه حتماً از دست میدمش !
وقتی برای آخرین بار یه نفر رو دوست داشتم همیشه بهش می گفتم که دوسش دارم و بخاطرش هر کاری می کردم اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم وگرنه از دست میدمش ! برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم , دیگه آزاد گذاشتمش , تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه , تو کمدم قایمش نکردم که بمیره , تو بغلم فشارش ندادم که سرش کنده بشه , به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش , نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره ...

اما

یه روز که برگشتم بهش نگاه کردم دیدم سرش با کسای دیگه ای گرم شده و منو فراموش کرده .

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

این فقط یه داستانه ! آره !  

  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


باز عید شد و ما لختیم

همین دیگه

دیگه حرفی نمونده !

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


عکس سیاسفید

آقا سعید از تو اتاق داد زد : ای بابااااا طاهره پس این چایی چی شد ؟طاهره که کمرش حسابی درد می کرد و خسته شده بود آروم گفت چشم الان میارم. مریم خانوم گفت آخه طاهره جون تو این سن و سال دوباره بچه می خواستی چیکار ؟ طاهره نگاهشو انداخت پایین و گفت چی بگم والا,بعد چادرش رو سر کرد و سینی چایی رو برداشت و رفت تو اتاق . آقا سعید یه ور روی متکا لم داده بود دندونشو خلال می کرد . آقا ناصر هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با دختر کوچولوش بازی می کرد . طاهره خانوم سینی چایی رو روی زمین گذاشت و به آقا ناصر هم تعارف کرد , از اتاق که بیرون می رفت آقا سعید گفت اون شیشه خورده ها رو هم جم کن نره تو پا بچه ها . طاهره خانوم گفت اینو کی شکسته ؟ آقا سعید گفت بچه ها بازی می کردن ... نمی دونم دیگه زدن شکستن , حالا جمش کن دیگه . طاهره خانوم عکس رو از تو قاب شکسته درآورد و بهش نگاه کرد . مادرش با یه کلاه و کت و دامن شیک روی صندلی نشسته بود و پدرش هم با کت و شلوار و کراوات کنار صندلی ایستاده بود و طاهره خانوم رو که اون موقه یک سال داشت بغل کرده بود .  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


سه و سی دقیقهُ بامداد

صدای سکوت
چشماش بسته بود و آروم نفس می کشید . وقتی داشت غلت می زد احساس کرد یه صدایی شنید , چشماشو باز کرد و دورو برش رو نگاه کرد . همه جا تاریک بود . دوباره همون صدا اومد ! انگار صدای پا بود اما از بیرون اتاق میومد . بلند شد و آروم از پشت در بیرون اتاق رو نگاه کرد اما کسی نبود , از اتاق رفت بیرون بازم اون صدا رو شنید انگار یکی تو اتاق کناری داشت راه می رفت ! نمی دونست باید چیکار کنه , می خواست بره تو اتاق که نفس گرمی رو پشت گوشش احساس کرد و قبل از هر کاری تصمیم گرفت که چشماشو ببنده و فقط جیغ بزنه .
صدای جیغ
با تمام وجودش جیغ کشید ,بدنش از گرما می سوخت و خیس عرق شده بود انگار این لحظه ی لعنتی نمی خواد تموم بشه! شوهرش کنارش بود و دستش رو محکم گرفته بود . پرستار گفت فقط یه بار دیگه , دندوناش رو انقدر به هم فشار داد که احساس کرد دارن خورد میشن و یه دفه احساس کرد یهو دلش ریخت و تونست یه نفس عمیق بکشه و کمتر از چند ثانیه بعد صدای ظریفی رو شنید که از ته دلش گریه می کرد‌‌‌‌‌ .
صدای گریه
صدای گریش خیابون خیس و خلوت رو پر کرده بود . چشماش می سوخت اما باز نگشون داشته بود تا یه نشونه ی آشنا ببینه . گاهی یه ماشین با سرعت از کنارش رد می شد اما توی هیچکدوم از اونا آشنایی نمی دید , خسته شده بود اما می ترسید بشینه لبهُ جدول و اونوقت همهُ موشها و گربه های شهر بهش حمله کنن و بخورنش , آخه همیشه تهدیدش می کردن که اگر کار بدی بکنه میگن آقا گربه و آقا موشه بیان ببرنش ! با آستینش داشت صورتش رو پاک می کرد که یه صدای ترمز شدید جلوی خودش شنید .
صدای ترمز
ترمز رو تا ته فشار داد .  اصلاً نمی فهمید مرد موتوری چی داره بهش میگه , فقط به این می خندید که امشب شب خوش شانسی اونه و اینم یه خوش شانسی دیگه بود. به این فکر می کرد که شاید دیگه بعد از این بازی نکنه و شاید دیگه کوزه داری رو به بازی ترجیح می داد . می خواست زودتر برسه خونه برای همین چند تا چراغ قرمز رو هم رد کرد . خیابون سرد و خیس بود و تو اون هوا فقط یه نخ سیگار حال می داد . سیگارو گوشه ی لبش گذاشت اما قبل از اینکه روشنش کنه با یه چیزی برخورد کرد و سریع پاشو گذاشت رو ترمز . وقتی پیاده شد دید مرد نارنجی چند متر عقب تر روی زمین افتاده , سیگارش رو روشن کرد و با دیدن این بد شانسی با صدای بلند قهقهه زد .
صدای قهقهه
از ته دل قهقهه می زد , باور کردنی نبود ! خودش اونم به تنهایی تونسته بود اسناد رو پیدا کنه و از الان می رفت تا یه زندگی جدید و پر از هیجان روشروع کنه . از دیوار پرید پایین , غوزک پای راستش تیر کشید اما از شدت هیجان نمی تونست آروم راه بره و تمام راه رو دوید . ماشین رو دو تا خیابون پایین تر پارک کرده بود اما وقتی رسید اونجا ماشین سر جاش نبود ! حتماً کار یه دزد دیگه بود اما نوش جونش چون دیگه یه ماشین براش ارزشی نداشت . شروع کرد به دویدن و چشماشو بست و فقط به صدای نفس نفس زدن خودش گوش می کرد .
صدای نفس نفس
نفس نفس می زد و حسابی گرمش شده بود , دراز کشید کنارش و چشماشو بست . به صورتش فکر می کرد که به اندازه ی نوزده سال شکسته شده بود . نه صورتش و نه اندامش به زیبایی نوزده سال پش نبود اما هنوزم براش جذاب و دوست داشتنی بود , انگار کم کم سردش می شد برای همین رفت زیر پتو و بغلش کرد . به ارومی نفس می کشید و از سکوت اتاق لذت می برد .  
    

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :


از فرط خوشی مردیم

فکرم نمیاد

زندگی شبیه به نمودار درجه یک عمودی شده !

باز خدا رو شکر که تو زندگی جهان سومی ها چیزی از جنس درجه یک پیدا میشه !

حتی اگه از آخر اول باشه !

حتی اگه گ.ه ترین باشه !

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


بعد از hope

بر پشت گربه ای زیر آسمان خوشبختان نشسته ایم

دل به در و دیوار شکسته ی این ویرانه بسته ایم

از گذشت ثانیه ها در این گوشه ی دنیا خسته ایم

روز خوشبختی ماست آنروز کز اینجا رخت بر بسته ایم .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


مدار منطقی یا پلوی نذری ؟

از شما چه پنهون این روز ها بخاطر درس و امتحان از دیدن مراسم پر فیض عزاداری و بیشتر از آن از دیدن قیامتی که برای گرفتن نذری به راه میفته محروم موندم . چه حیف که نمی بینم بعضی از مردم هر کدوم یه پا قهرمان دو استقامت , کشتی , راگ بی , واتر پلو و پرش از خرک ! شدن و در رقابتی جوانمردانه با قابلمه تو سر و کله ی هم می زنن گویی قراره نهار یک سالشون رو تو همون یک روز جمع کنن و یا شایدم مثل پرادو با دوتا باک قابلیت سرویس کردن یه دیگ نذری رو دارن . به هر حال اما حسین این روزها بهانه ی خوبی شده ... یه بار یکی از همین دو باکه ها که نگاه متعجب گشاد و دهن باز منو دید گفت آخه پلوی امام حسین یه مزه ی دیگه ای داره ! بله ! منم با شنیدن این جواب کاملاَ توجیه شدم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و اشک در چشمانم حلقه زد . از طرفی هم دختر و پسرای محدود و ندید بدید خودمون هم که انگار در زندان آلکاتراس براشون باز شده دیگه از خوشحالی و ذوق دارن می ترکن و کم مونده تو خیابون همدیگرو ... !
فکر به این چیزا باعث میشه به بیکاری آقای نوری مالکی حسودیم شه که هر روز چادرشو بسته کمرش و در خونه ی همسایه چتره و ای کاش منم مثل اون بی کار بودم تا از این روز ها بیشتر استفاده کنم .

به راستی که مردمان بنده ی دنیا هستند و دین بر سر زبان آنهاست و تا برای آنها وسیله ی زندگی است آن را می چرخانند و چون به بوته ی آزمایش گذاشته شوند آنگاه دین داران کم هستند .   امام حسین (ع) 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


آیینه’ عبرت !

دو راه بیشتر ندارم . یا اینکه مثل بچه آدم فردا صبح برم یونی و امتحان بدم و با چرندیات نصفه نیمه ای که این چند ساعت خوندم برگم رو پر کنم و چند دقیقه ای مصحح بدبخت فلک زده رو سر کار بذارم , یا اینکه امیدوار باشم یه اتفاقی بیفته که فردا امتحان و دانشگاه پیچیده بشه !
اول امیدوارم فردا یه متر برف بیاد و اصلاَ مهم نیست که الان دی ماهه یا شهریور یا تیر , مهم اینه که انسان به امید زندست . یا اینکه کاشکی پدیده سونامی سری هم به تهران بزنه یا کاشکی یکی از آقایون خیلی مهم ! همین امشب ریق رحمت رو یه نفس بره بالا منم قول میدم براش یه فاتحه مع الصلوات ختم کنم . یا اینکه یکی از همین اسمشو نبرما یه حرف زیادی بزنه و به لطف دیگران همین امشب سکته رو بزنه و ماهم یه هفته ای تعطیل شیم . اگر این هم نشد کاشکی هوا آلوده تر از همیشه بشه , مملو از سرب منوکسید کربن دی اکسیدکربن  گوگرد جیوه هاش دو اس او چهار پرمنگنات پتاسیم و تری سولفات سدیم  به میزان لازم . اگر اینم جواب نداد کاشکی یه زلزله ده ریشتری فقط زیر علم و صنعت بیاد البته مرکزش زیر ساختمون حراست باشه که حسابامونم تسویه کنه به هر حال اینم می تونه کمک بزرگی باشه . و در آخر کاشکی سوالا رو دزد ببره یا ماشین حمل سوالات منفجر بشه و البته بخاطر روحیات انسان دوستانه و لطیف خودم بهتره که سر نشینا آسیب نبینن . و من واقعاَ امیدوارم امیدوارم امیدوارم  . شب خواب می بینم سوالا رو آوردن تو اتاقم و در چهار جهت اصلی و فرعی مراقب ایستاده و تقلبم رو هم اونقدر ریز نوشتم که قابل خوندن نیست ... صبح که بیدار میشم انگار اسب گازم گرفته و به قول شاعر دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره ! 
از در که بیرون میرم هیچ خبری نیست ! در آسمان طوسی و زیبا حتی قد یه نخود هم ابر وجود نداره و پرندگان زیبا در آسمان پرواز می کنند و با چلغوز های پی در پی از زمینی ها پذارایی می کنند . زمین در آرامش است و نسیم ملایمی می وزد و اسمشونو نبرم هم همگی در صحت و سلامت کامل به سر می برند و شرایط زندگی مردم بیانگر آن است که شکمشان هم خیلی خوب کار می کند و وقتی برگه ی امتحان رو کنار صندلیم گذاشتن خیالم راحت شد که سر استاد و حمل کنندگان سوالات هم بلایی نیومده و در این لحظه هست که تصمیم می گیرم که از ترم آینده مثل بچه ی آدم درس بخونم و این تصمیمی است که من هفده سال است می گیرم اما باز هم شب امتحان به آرزو های تکراری پناه می برم , چه کنیم ؟! به امید است که زنده ایم .    

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


شب یلدا

یلدا مبارک.
پایان. 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


سقوط ما

ای کاش در خراب شده ای غیر از زمین زندگی می کردیم

جایی

خالی از جبر جاذبه

تا جدا شدنت از صخره

مرگ را به تو

و

نبودنت را به ما

تحمیل نمی کرد

در ناباوری

بین زمین و آسمان

لحظه ای از حال تا پایان

به چه فکر می کردی ؟؟؟

مهرداد عزیزم ...

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


Persian Dream

سخت کار کن و در رفاه و آزادی زندگی کن . این دیدگاه معروف را حتماَ می شناسید که البته اسمش را نمی برم ! و اما برداشت بنده در سرزمین عزیز تر از جانم !

١. سخت کار کن

٢. سخت کار کن و در رفاه زندگی نکن

٣. اصلاَ کار نکن و زندگی کن و حالش را ببر

۴. سخت کار نکن و زندگی کن و حالش را ببر

۵. اصلاَ زندگی نکن

توضیحات : در گزینه اول خودتان می دانید منظور چه کسانی هستند .  در گزینه دوم هم خودتان می دانید منظور چه کسانی هستند . در گزینه سوم باز هم خودتان می دانید منظور چه کسانی هستند . در گزینه چهارم منظور اقوام و خویشان و بستگان گزینه سوم هستند . گزینه پنجم هم خودتان می دانید منظور چه کسانی هستند .
در مورد بخش اصلی این دیدگاه یعنی آزادی : بنده در مورد بحث بی مزه و تکراری و بی فایده و سر به باد ده آزادی هیچ نظری ندارم و اصلاَ به من چه !!!
اما یک نکته که به شدت بنده را به کار سخت و پر زحمت و کم طرفدار فکر کردن واداشته این است که بحث بی فرهنگی هیچ ربطی به آزادی و رفاه ندارد !
این که در سینما آقای پشت سر بنده دستش در بلوز خانم کنارش است و ظاهراَ دنبال چیزی می گردد و دیدن این صحنه حال هر بیننده ای را در حد دو لیوان پرمنگنات دگرگون می کند !
اینکه یک آقای محترم در خودرو صد میلیونی اش پشت چراغ قرمز دستش را تا آرنج در بینی اش فرو برده و ظاهراَ مغزش را می خاراند !
اینکه یک خانم شیک با حجم چندین ترا بایت ادعای باکلاسی و با شخصیتی وقتی از آسانسور بیرون می آیی بلا نسبت چهار پایان اهلی سرش را پایین انداخته و تو شکم شما می آید !
اینکه برای هر مسئله ی کوچک ترافیکی چشمشان را می بندند و پیغام هایی برای مادر هم می فرستند !
اینکه پرستاران مهربان سراغ ارثیه پدر خدا بیامرزشان را از بیماران و همراهانشان می گیرند !
اینکه مردم عزیزمان در هر موقعیتی و با هر مدرک تحصیلی به شغل شریف خاله زنکی مشغولند و همیشه با فیلم و عکس در حال ریختن آبروی یک هنر پیشه مادر مرده و یا یک نا شناس هستند و ابزار کارشان فقط یک دسته شنبلیله است !
اینکه تمام مناظر کشورمان با بطری های پپسی و پاکت چی توز مزیٌن شده است و بوی جوی ها عابران را مست می کند !
و اینکه بیشتر مردم لباس پوشیدن و آرایش بلد نیستند و در روز پوشیدن کفش طلایی چون مد است اشکالی ندارد و در هر جایی هر لباسی می پوشند و دیدن این مناظر عمله جات را مانند مهره های دومینو روی یکدیگر چپه می کند !
وغیره
هیچ ربطی به رفاه و آزادی ندارد !
و من اسم این ماجرا را Persian Dream گذاشته ام تا مشت محکی باشد در دهان American Dream !

و مطلبی که در وبلاگ من همیشه اهمیَت خاصّی دارد : در پایان از کلیه عزیزانی که شبانه روز در شغل شریف چشم چرانی با شعار کی خسته است؟ دشمن ! فعالیت می کنند تشکر می کنم .

 

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


حالم خوبه فقط همین

چقدر حالم خوبه

خوبتر از آدم برفی

خوبتر از کلاغ بی خبر

خوبتر از لنگه جوراب تنها

حتی اگر رنگ پریده

حتی اگر بی خبر

حتی اگر تنها

چقدر حالم خوبه ...

 

 

  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


برای دخترم!

روسری , توسری , عشق های سرسری          مال من

کارون رنگ خون , زیر تانک کندن جون          مال من

نخل های سوخته , لب های دوخته , دشمن های جنگ آموخته          مال من

معلم های عقده ای , چشم های هیز قهوه ای , دزد های سومالیایی          مال من

جای دندون سگ ها , دنیای پر جنگ و دعوا , زندگی روی هوا          مال من

فضای خفقان , دشمنی ادیان , بریدن امان          مال من

سنگسار , طناب دار , همیشه روءیای فرار          مال من

گرسنه های آفریفایی , بمب های شیمیایی , فقط اسم آریایی          مال من

مرگ از اعتیاد , اجبار اعتقاد , آدم های حزب باد          مال من

تروریست های ماهر , وزیر های مولتی میلیاردر , دشمن های کافر          مال من

مظلوم های نحیف , دیکتاتور کثیف , اون دنیا هم قیر و قیف          مال من

نیومدن به این دنیا

ندیدن بدبختی ها

آرامش بی منتها

مال تو

  

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


دایره

هر چه می دویدم

پایان من

نقطه ی آغاز بود

اسیری هستم

در دایره ای به وسعت دید

در دایره ای از جنس استخوان

لحظه لحظه ام به دنبال کلید

در آرزوی شکاف محیط

امٌا غافلم از آن

پوچی

پشت دیوار نگاه

منتظر من است.

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


حکایت فی احوالات شیخ هیز . مهسا نامه

شیخی هیز را شنیدم از کنار رودی گذر می کرد

اتّفاقآ بدید زیبارویی       می شست چند تکه لباس در جویی

شیخ همان لحظه به مانند خر وامانده همان جا واماند و به جهت دیدن آن زیبارو همی شکر و ثنا و دعا و آفرین کرد و به هیزی افتاد. از قضا زن صاحب جمال پی یکی از لباس ها به آب رفت و از سر تا به پایش تر بشد و زان جهت پستی بلندی ها پیدا بشد . شیخ را شگفت آمد از دیدن آن شکم بی شکن و سر و سینه و ران بی عیب او و پاهایش سست بشد و به زمین فتاد و زبان از دهانش بیرون بیفتاد و در تموزی که حرورش دهان بخوشانید آب از دهانش جاری بشد و به خدای خویش اعتراف بکرد که ندانم این چه سرّست که هرگه به زیبا رویی طرف شوم دامن از دست برود ! که همی ناگاه زیبا رو را آب ببرد و هر چه فریاد کرد کس را برای نجاتش کار نکرد . آنگه که شیخ به خود آمد بنشست و عتاب آغاز کرد که آن زیبارو از دست برفت و وی پی نجاتش کار نکرد به چه معنی ؟ صاحبدلی کز آنجا گذر می کرد بر آن واقف شد و بگفت : بدان معنی که عقل و هوش تو در فلان جایت است و قد و قامت بلند تو پیش قامت برافراشته ی وی ناتوان .       

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :


هنوز آدم نشدم انگار !

آدم شدن خیلی سخته

اینو همین امروز فهمیدم

جلوی ح.ح ...

  
نویسنده : مهسا رحیم زاده راد ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :